کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت می کند؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و گفت: نام فرشته ات اهمیتی ندارد اما تو می توانی به راحتی او را مادر صدا کنی....
**آیا تا به حال از مهربانترین فرشته روی زمین که خدا برای ما قرار داده تشکر کرده ایم.... متشکرم مادر
*** روز مادر رو به همه ی مادرای گل و مهربون که فرشته های روی زمینن مخصوصا مامان عزیز خودم هزاران بار تبریک می گم و روز زن رو به همه ی بانوان ایران زمین تبریک میگم. امیدوارم همشون سالم و سلامت باشن و سایه شون رو سرمون تا ابد....
اما دریغ از یک نفر که برای عبور کردن صبر کنه همه رد شدن و من فقط ایستادم و مردمی رو نظاره کردم که ادعای فرهنگ و ادب رو دارن. از پیر و جوون و دانشجو بگیر و.... آخه برادر من خواهر من هموطن من وقتی توی هموطن توی همشهری انقدر نمی دونی و انقدر صبر نداری که موقعی از خط عابر رد بشی که چراغ برات سبز میشه پس چرا انتظار داری بهت بگن هموطن با فرهنگ و...؟! آخه وقتی از این مسائل جزئی رعایت نکردن رو شروع می کنی وای به روز آینده ی من جوون ایرانی. تو مترو فکر کنم حنجره ی مامور مترو پاره شد از بس گفت خانم ،آقا پشت خط قرمز بایستید. آخ که چقدر بده دانشجوی مملکت یه آدم تحصیلکرده اینارو نفهمه وای به حال آینده ی خودش. متاسفم از اینکه تو کوچکترین موارد حق هم رو رعایت نمی کنیم و توقع داریم حقمونو نخورن . تو صف تاکسی، تو صف نون و ... فکر می کنیم اگر یواشکی حق یکی دو نفرو زیر پا بذاریم و بریم جلوتر زرنگی کردیم ،فکر می کنیم اگر راننده ی تاکسی هستیم و اگر سر مسافر شیره می مالیم و کرایه ۲۲۵ تومانی رو۲۵۰ تومان می گیریم زرنگی کردیم. نه. به خدا اینا زرنگی نیست اینا بی فرهنگی و حق خوریه. پس فردا تو قیامت به خاطر همون ۲۵ تومن ناقابل که به نظرت نمیاد باید وایسیو به همون مسافری که به نظر راضی میومد که نبود جواب بدی. من اصلا از نصیحت کردن خوشم نمیاد و نیمدم که نصیحت کنم چون کوچکتر از این حرفام فقط اومدم بگم که یادمون نره و یادمون باشه که چه کار داریم می کنیم؟ ؟! خیلی دردناکه که جوونهای مملکتم همه چیز رو از یاد بردن و دردناکتر اینکه نسل قبل از ما یعنی پدرها و مادرهامونم همه چیز رو از یاد بردن. فرهنگ ما ایرانیها ما که امیر کبیر داشتیم ،ما که قائم مقام فراهانی داشتیم،میرزا عباس داشتیم ،ستارخان و باقر خان داشتیم حال شده این: اگر تو خونمون تو خونه ی ۵۰ متری مون مبل استیل ۷ نفره با میز ناهارخوری ۶ نفره نداشته باشیم در نظر غیر(مردم) بی فرهنگیم،اگر مایکروویو نداشته باشیم بی فرهنگیم، اگر ماشین آخرین مدل نداشته باشیم بی فرهنگیم،اگر گوشی موبایل آخرین سیستم نداشته باشیم بی فرهنگیم،اگر سگ ندشته باشیم بی فرهنگیم،اگر و اگر و اگر........! چرا و واقعا چرا؟ چرا اصالتمان را و چرا فرهنگ ناب ایرانی دیگر هیچ اثری از آثارش باقی نیست؟؟ چرا رسم ورسومات ایرانی تغییر کرده لباسهایمان رنگ غرب به خود گرفته و فکر می کنیم با پوشیدن لباسهایی که جز زشتی و مضحکه ی دیگران شدن خیلی با فرهنگ و متمدن هستیم؟؟حرف زیاد است و مجال کوتاه. متاسفم برای کسانی که غرب زدگی و حرف زدن با اصطلاحات غربی را فرهگ کشورمان می دانند. و متاسفم که دیگر امیرکبیرها نیستند و کسانی مثل دکتر حسابی انگشت شمارن و متاسفم برای خودم،مملکتم و برای هموطنانم که خودشان را و اصالتشان را از یاد برده اند. و متاسفم برای جوانی که وقت و عمر گرانبهایش را با ایستادن کنار کوچه و خیابان و آزار دادن ناموس مردم تلف می کند. متاسفم برای جوانی که بجای کار و تلاش و در آوردن روزی حلال فکر دزدیدن کیف هموطنی هستند که شاید تمام دارایی اش همان باشد. جوان ایرانی خود را و آینده ات را دریاب و قدر لحظه لحظه ی آن را بدان. بگذار تا فرزندان ما به ما و نسل ما افتخار کنند.
خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم،و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
بگذار تا آنرا من،خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری.
((آمین))
باور افسردگان را چون بهاران،زندگانی ده
و روح خستگان را هم خروشی جاودانی ده
هر آنکس را که با هجر عزیزی امتحان کردی به یاد خاطراتش ،
عاشقانه زندگی کردن ،تلافی کن
حبیبا سال نو را سال نور و عاشقی فرما
بزرگا زندگی کردن ،نشانم ده
به کامم لذت با هم نشستن ،مهر ورزیدن عنایت کن
فهیم ارزش هر لحظه ام گردان
تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشتی،بی اثر گردان
نشان مردم این شهر را ، یاد بهار آور...
خدایا در طلوع سال نو، بفهمان زندگی بی عشق نا زیباست که قدر لحظه ها
در لحظه، ناپیداست....
**زندگی یک پاداش است نه یک مکافات،فرصتی کوتاه تا ببالی،بدانی،ببینی،بفهمی و باشی ودر نهایت
در خاطره ها بمانی.....
*امیدوارم نوروزی پر از سلامتی و سرزندگی و شادابی در پیش رو داشته باشید.
به امید روزهای خوش
تا بعد......
* از بچگی این شب رو خیلی دوست داشتم مخصوصا خوردنیهاش اللخصوص آجیل مشکل گشا. پر از خاطرات شیرین و پر از شیطنت های بچگانه. امروز با مامانم در مورد این شب و خاطراتش از دوران کودکیش حرف میزدیم. این طور که مامانم تعریف می کرد شب یلدای کودکیهاش پر از خاطرات شیرین و زیبا بوده. از دور هم جمع شدنشون دور کرسی می گفت. مامانم می گه قدیما شب یلدا خیلی برف میاومده و بچه ها با هم می رفتن و کاسه گل سرخیهای مادربزرگ رو پر از برف می کردن و می اومدن دور کرسی گرم و نرم و برفها رو با شیره ی خرما و انگور می خوردن. اما افسوس که دیگه شب یلدای ما برف که چه عرض کنم بارونم نداره! انار قرمز دون می کردن و هندونه با قاچ شتری می خوردن .آخ چه مزه میده هندون رو این طوری بخوری. ما هم به یاد اون روزا شبهای یلدا هندونه رو اون طوری می خوریم. محو خاطرات مامانم شده بودم اینکه حتی سوختن پاهاشون با منقل زغالی زیر کرسی هم برای مامانم جزو خاطرات شیرینش بوده برام جالب بود. با خودم فکر کردم من چه خاطراتی می تونم از این شبها برای بچه هام بگم؟؟ نمیدونم اما امیدوارم خاطراتی شیرین و زیبا برای هم بیافرینیم. امدوارم بهترین شب رو پیش رو داشته باشین و دعا می کنم زمستونی پراز برف و بارون رو تجربه کنیم.
برای همتون بهترین آرزوها رو دارم.
شب یلدا مبارک.
گالری آشیان نقش و مهر
میدان آرژانتین-خیابان بخارست- کوچه هجدهم- بن بست گل محمدی-پلاک ۴
افتتاحییه: جمعه ۱۲ آذر ۸۹ ساعت ۴ تا ۸ بعد ازظهر
نمایشگاه تا ۱۶ آذر از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر ادامه دارد.
* آثار این نمایشگاه متعلق به خواهر خودم و دوستانش می باشد.
* با تشریف فرماییتون بسیار خوشحالمون می کنید.
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را ،امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش،کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
((تنها ورود گردن کج،ممنوع!))
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عاشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
.....
زن گفت:البته که نه!زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمک تو نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می توانی در مرگ همراه من باشی؟ زن گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم! ((گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم،هر جا که بروی. تاجر نگاهش کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود،انگار سو ء تغذیه بیمارش کرده بود. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نگذاشته بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم...))
*در حقیقت همه چهار همسر داریم!
۱)همسر چهارم که بدن ماست.مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ،اول از همه او ،تو را ترک می کند.
۲)همسر سوم که دارایی ماست.هر چقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری دست دیگران خواهد افتاد.
۳)همسر دوم که خانواده و دوستان ما هستند.هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند،وقت مردن نهایتا تا سر مزار کنارت خواهند ماند.
۴)همسر اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست
ودر این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
امروز پانزدهم مهرماه سالروز تولد شاعر بزرگ و بلند آوازه ، سهراب سپهری است. قلم سهراب سرشار از عشق و زیباییست. سهراب علاوه بر سرودن شعر نقاشی بزرگ هم بود. همی بس که بگویم هنرمندی واقعی و بزرگ بود.
آمدم بگویم: سهراب تولدت مبارک.