تبليغاتX
spaw
هنوز در سفرم...
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتم، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟ کودک گفت: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی حتی زبان آنها را نمی دانم. خداوند گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی که  ممکن است در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت می کند؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و گفت: نام فرشته ات اهمیتی ندارد اما تو می توانی  به راحتی او را مادر صدا کنی....

 

**آیا تا به حال از مهربانترین فرشته روی زمین که خدا برای ما قرار داده تشکر کرده ایم.... متشکرم مادر

 

*** روز مادر رو به همه ی مادرای گل و مهربون که فرشته های روی زمینن مخصوصا مامان عزیز خودم هزاران بار تبریک می گم و روز زن رو به همه ی بانوان ایران زمین تبریک میگم. امیدوارم همشون سالم و سلامت باشن و سایه شون رو سرمون تا ابد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:24  توسط عطیه  | 

چند روز پیش برای انجام کاری رفته بودم میدان فردوسی البته با وسیله ی حمل و نقل عمومی! که انقدر میگن ازش استفاده کنید.  با مترو رفتم . امان از ازدحام جمعیت و امان از مردم بی فرهنگی که با ادعای فرهنگ و اصالت واقعا آدم رو با رفتار زننده و زشتشون در برابر هموطن خودشون آدم رو  آزارمیدن. نمی دونم چه اتفاقی افتاده که دیگه هیچ فرهنگ و تمدنی تو کشور و مملکت ما باقی نمونده. نمی دونم چرا راهمون رو اصالتهامون رو فراموش کردیم. وقتی از مترو اومدم بیرون  برای رفتن به طرف دیگر چهارراه ورد شدن از خط عابر صبر کردم تا چراغ عابر سبز بشه

 اما دریغ از یک نفر که برای عبور کردن صبر کنه  همه رد شدن و  من فقط  ایستادم و مردمی رو نظاره کردم که ادعای فرهنگ و ادب رو دارن. از پیر و جوون و دانشجو بگیر و.... آخه برادر من خواهر من هموطن من وقتی توی هموطن توی همشهری انقدر نمی دونی و انقدر صبر نداری که موقعی از خط عابر رد بشی که چراغ برات سبز میشه پس چرا انتظار داری بهت بگن هموطن با فرهنگ و...؟! آخه وقتی از این مسائل جزئی رعایت نکردن رو شروع می کنی وای به روز آینده ی من جوون ایرانی. تو مترو فکر کنم حنجره ی مامور مترو پاره شد از بس گفت خانم ،آقا پشت خط قرمز بایستید. آخ که چقدر بده دانشجوی مملکت یه آدم تحصیلکرده اینارو نفهمه وای به حال آینده ی خودش. متاسفم از اینکه تو کوچکترین موارد حق هم رو رعایت نمی کنیم و توقع داریم حقمونو نخورن . تو صف تاکسی، تو صف نون و ... فکر می کنیم اگر یواشکی حق یکی دو نفرو زیر پا بذاریم و بریم جلوتر زرنگی کردیم ،فکر می کنیم اگر راننده ی تاکسی هستیم و اگر سر مسافر شیره می مالیم و کرایه ۲۲۵ تومانی  رو۲۵۰ تومان می گیریم زرنگی کردیم. نه. به خدا اینا زرنگی نیست اینا بی فرهنگی و حق خوریه. پس فردا تو قیامت به خاطر همون ۲۵ تومن ناقابل که به نظرت نمیاد باید وایسیو به همون مسافری که به نظر راضی میومد که نبود جواب بدی. من اصلا از نصیحت کردن خوشم نمیاد و نیمدم که نصیحت کنم چون کوچکتر از این حرفام فقط اومدم بگم که یادمون نره و یادمون باشه که چه کار داریم می کنیم؟ ؟! خیلی دردناکه که جوونهای مملکتم همه چیز رو از یاد بردن و دردناکتر اینکه نسل قبل از ما یعنی پدرها و مادرهامونم همه چیز رو از یاد بردن. فرهنگ ما ایرانیها ما که امیر کبیر داشتیم ،ما که قائم مقام فراهانی داشتیم،میرزا عباس داشتیم ،ستارخان و باقر خان داشتیم حال شده این: اگر تو خونمون تو خونه ی ۵۰ متری مون مبل استیل ۷ نفره با میز ناهارخوری ۶ نفره نداشته باشیم در نظر غیر(مردم) بی فرهنگیم،اگر مایکروویو نداشته باشیم بی فرهنگیم،  اگر ماشین آخرین مدل نداشته باشیم بی فرهنگیم،اگر گوشی موبایل آخرین سیستم نداشته باشیم بی فرهنگیم،اگر سگ ندشته باشیم بی فرهنگیم،اگر و اگر و اگر........! چرا و واقعا چرا؟ چرا اصالتمان را و چرا فرهنگ ناب ایرانی دیگر هیچ اثری از آثارش باقی نیست؟؟ چرا رسم ورسومات ایرانی تغییر کرده لباسهایمان رنگ غرب به خود گرفته و فکر می کنیم با پوشیدن لباسهایی که جز زشتی و مضحکه ی دیگران شدن خیلی با فرهنگ و متمدن هستیم؟؟حرف زیاد  است و مجال کوتاه. متاسفم برای کسانی که غرب زدگی و حرف زدن با اصطلاحات غربی را فرهگ کشورمان می دانند. و متاسفم که دیگر امیرکبیرها نیستند و کسانی مثل دکتر حسابی انگشت شمارن و متاسفم برای خودم،مملکتم و برای هموطنانم که خودشان را و اصالتشان را از یاد برده اند. و متاسفم برای جوانی که وقت و عمر گرانبهایش را با ایستادن کنار کوچه و خیابان و آزار دادن ناموس مردم تلف می کند. متاسفم برای جوانی که بجای کار و تلاش و در آوردن روزی حلال فکر دزدیدن کیف هموطنی هستند که شاید تمام دارایی اش همان باشد. جوان ایرانی خود را و آینده ات را دریاب و قدر لحظه لحظه ی آن را بدان. بگذار تا فرزندان ما به ما و نسل ما افتخار کنند.

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،

حسرت نخورم،و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

                 بگذار تا آنرا من،خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری.

                                                                                                   ((آمین))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 22:30  توسط عطیه  | 

خدایا،

باور افسردگان را چون بهاران،زندگانی ده

و روح خستگان را هم خروشی جاودانی ده

هر آنکس را که با هجر عزیزی امتحان کردی به یاد خاطراتش ،

عاشقانه زندگی کردن ،تلافی کن

 حبیبا سال نو را سال نور و عاشقی فرما

بزرگا زندگی کردن ،نشانم ده

به کامم لذت با هم نشستن ،مهر ورزیدن عنایت کن

فهیم ارزش هر لحظه ام گردان

تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشتی،بی اثر گردان

نشان مردم این شهر را ، یاد بهار آور...

خدایا در طلوع سال نو، بفهمان زندگی بی عشق نا زیباست که قدر لحظه ها

در لحظه، ناپیداست....

           

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 15:31  توسط عطیه  | 

از بچگی یادمه که مادربزرگم همیشه می گفت تو ماه صفر صدقه زیاد بدین تو این ماه بلا و مصیبت زیاده با صدقه از خودتون دور کنید. منم همیشه این کارو می کنم .امسال ماه صفر که با خوبی و خوشی تموم شد نفس راحتی کشیدم اما فرداش یعنی دقیقا اول ربیع الاول بهمون خبر دادن برادرم نزدیکی خونه اش وقتی شب داشته از سرکار بر می گشته خونه تصادف کرده. البته ما فردا صبحش فهمیدیم موقعی که خیلی دیر بود چون برادرم دچار ضربه ی مغزی شده بود و تو کما رفته بود البته بعدا فهمیدیم مرگ مغزی شده بوده ۱۵ روز دعا و التماس و نذر و نیاز هیچ فایده ای نداشت و بلاخره اول اسفند روز یکشنبه عزیزتزین برادرم،پشتوانه ام بعد از مرگ پدر ما رو برای همیشه ترک کرد و رفت. با رفتنش جون چند نفر هم نجات داد تنها چیزی که شاید بتونه یه کم از دردمون رو کم کنه اینه که تونستیم دریچه ی قلبش و مغز استخوانش رو اهدا کنیم. نمی دونم حکمت کار خدا چیه ؟!چه جوری می خواد بنده هاشو امتحان کنه نمیدونم شاید ما همیشه باید سر جلسه امتحان باشیم خدا کنه این آموزگار ورقه امتحانیامونو قبول کنه. خدا کنه نمرمون خوب بشه و رد نشیم. خیلی دردناکه وقتی میبینم مبینای ۹ ساله ی حمیدرضا هم باید مثل من طعم تلخ نبود پدر رو برای همیشه بچشه. و دردناکتر اینکه مادرم داغ دلش تازه تر بشه و همیشه از  فراق فرزندش بسوزه. نیومدم اینجا بگم که گله و شکایت دارم نیومدم خاطر عزیز شما رو ناراحت کنم اومدم بگم تا هستیم قدر لحظه ها مونو بدونیم قدر همیدگرو بدونیم حتی یک لحظه رو هم از دست ندیم و اومدم بگم هر شب جمعه یادی از حمیدرضا بکنید و با خوندن فاتحه ای روحش رو شاد کنید.

**زندگی یک پاداش است نه یک مکافات،فرصتی کوتاه تا ببالی،بدانی،ببینی،بفهمی و باشی ودر نهایت                         

                                     در خاطره ها بمانی.....

 

*امیدوارم نوروزی پر از سلامتی و سرزندگی و شادابی در پیش رو داشته باشید.

                                                                          به امید روزهای خوش

                                                                                                       تا بعد......

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:42  توسط عطیه  | 

یلدا یک سنت دیرینه و باستانی است که از هزاران سال پیش مردم ایران زمین این شب را جشن می گیرند. این شب به طولانی ترین شب سال معروف است و پدر بزرگها و مادر بزگهای ما این شب را شب چله خطاب می کنند. این شب در ماه پارسی یعنی دی ماه(تولد دوباره خورشید) قرار دارد. ایرانیان باستان این شب را تولد الهه مهر یعنی میترا می پنداشتند به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و رقص و پایکوبی به راه می انداختند. سفره ای هم از گوشت و نان و حلوا و شیرینی می گستردند. ایرانیان باستان گاه شب یلدا را تا طلوع سپیده دم در دامنه های کوه البرز به انتظار باز زاییده شدن خورشید می نشستند.روز پس از شب یلدا را هم دی گان می گفتند.جشن یلدا یا همان شب چله در ایران امروز با دور هم جمع شدن اعضای خانواده در کنار هم مخصوصا پدربزگها و مادربزرگها برگزار می شود. در قدیم الایام داستان خوانی مرسوم بوده که بزرگتر مجلس برای کوچکترها قصه هایی از قصه های باستانی و گاه هم قصه های عاشقانه  ایران باستان تعریف می کرده اما امروز روز گرفتن فال حافظ توسط بزرگتر مجلس و خواندن شاهنامه مرسوم است. خوردن آجیل مخصوص،هندوانه،انار و شیرینی و میوه هایی مثل خرمالو و ازگیل و ... در این شب مرسوم است که نشانه ی برکت ،  تندرستی،فراوانی و شادکامی است.

* از بچگی این شب رو خیلی دوست داشتم مخصوصا خوردنیهاش اللخصوص آجیل مشکل گشا. پر از خاطرات شیرین و پر از شیطنت های بچگانه. امروز با مامانم در مورد این شب و خاطراتش از دوران کودکیش حرف میزدیم. این طور که مامانم تعریف می کرد شب یلدای کودکیهاش پر از خاطرات شیرین و زیبا بوده. از دور هم جمع شدنشون دور کرسی می گفت. مامانم می گه قدیما شب یلدا خیلی برف میاومده و بچه ها با هم می رفتن و کاسه گل سرخیهای مادربزرگ رو پر از برف می کردن و می اومدن دور کرسی گرم و نرم و برفها رو با شیره ی خرما و انگور می خوردن. اما افسوس که دیگه شب یلدای  ما برف که چه عرض کنم بارونم نداره! انار قرمز دون می کردن و هندونه با قاچ شتری می خوردن .آخ چه مزه میده هندون رو این طوری بخوری. ما هم به یاد اون روزا شبهای یلدا هندونه رو اون طوری می خوریم. محو خاطرات مامانم شده بودم اینکه حتی سوختن پاهاشون با منقل زغالی زیر کرسی هم برای مامانم جزو خاطرات شیرینش بوده برام جالب بود. با خودم فکر کردم من چه خاطراتی می تونم از این شبها برای بچه هام بگم؟؟ نمیدونم اما امیدوارم خاطراتی شیرین و زیبا برای هم بیافرینیم. امدوارم بهترین شب رو پیش رو داشته باشین و دعا می کنم زمستونی پراز برف و بارون رو تجربه کنیم.

                              برای همتون بهترین آرزوها رو دارم.

                                شب یلدا مبارک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 21:44  توسط عطیه  | 

از شما دوستان عزیزم با احترام دعوت می کنم در افتتاحییه ی نمایشگاه  گروهی نقاشی  شرکت فرمایید.

 گالری آشیان نقش و مهر

میدان آرژانتین-خیابان بخارست- کوچه هجدهم- بن بست گل محمدی-پلاک ۴

افتتاحییه: جمعه ۱۲ آذر ۸۹ ساعت ۴ تا ۸ بعد ازظهر

نمایشگاه تا ۱۶ آذر از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر ادامه دارد.

* آثار این نمایشگاه متعلق به خواهر خودم و دوستانش می باشد.

* با تشریف فرماییتون بسیار خوشحالمون می کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 20:25  توسط عطیه 

این روزها که می گذرد،هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

                                               فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

               در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را

                                در آب بنگرند

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست

                               آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را ،امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم

صندوق های پستی

آن روز آشیان کبوترهاست

 

روزی که دست خواهش،کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

 

روزی که روی درها

با خط ساده ای بنویسند:

((تنها ورود گردن کج،ممنوع!))

و زانوان خسته ی مغرور

جز پیش پای عاشق

با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز

خواب و خیال باشند

و مثل قصه های قدیمی

پایان خوب داشته باشند

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 0:4  توسط عطیه  | 

در روزگاران قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه ی شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او همسر دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود.با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:من اکنون چهار همسر دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد! "بنابر این تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهایی اش فکری بکند. اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت:" من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برای تو فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: "هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. مرد با قلبی که به شدت شکسته بود نزد همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟

زن گفت:البته که نه!زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.

مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمک تو نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می توانی در مرگ همراه من باشی؟ زن گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم! ((گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم،هر جا که بروی. تاجر نگاهش کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود،انگار سو ء تغذیه بیمارش کرده بود. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نگذاشته بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم...))

*در حقیقت همه چهار همسر داریم!

۱)همسر چهارم که بدن ماست.مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ،اول از همه او ،تو را ترک می کند.

۲)همسر سوم که دارایی ماست.هر چقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری دست دیگران خواهد افتاد.

۳)همسر دوم که خانواده و دوستان ما هستند.هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند،وقت مردن نهایتا تا سر مزار کنارت خواهند ماند.

۴)همسر اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:50  توسط عطیه  | 

 

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا در می آید.

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

 

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

 

امروز پانزدهم مهرماه سالروز تولد شاعر بزرگ و بلند آوازه ، سهراب سپهری است. قلم سهراب سرشار از عشق و زیباییست. سهراب علاوه بر سرودن شعر نقاشی بزرگ هم بود. همی بس که بگویم هنرمندی واقعی و بزرگ بود.

آمدم بگویم: سهراب تولدت مبارک.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:36  توسط عطیه  | 

يك برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابريشم تبديل مي شود. يك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصري بدل مي شود. يك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون مي شود و شكل معبدي مي گيرد. يك رشته پشم گوسفند در اثر ابتكار انسان به صورت لباسي فاخر در مي آيد. اگر در برگ، خاك ،چوب و پشم اين امكان هست كه ارزش خود را از طريق انسان صد برابر بلكه هزار برابر كند آيا من نمي توانم با اين بدن خاكي كه نام مرا حمل مي كند چنان كنم؟؟ ((آگ ماندينو))
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:34  توسط عطیه  |